ایستادن کنار جنگل در شامگاه برفی
جنگل کیست این؟ گمانم بدانم.
خانهاش اما در آبادی است.
مرا نمیبیند اینجا میایستم
تا جنگلش را تماشا کنم که برف میگیرد.
اسب کوچکم خیال میکند عجیب است
جایی بایستم که مزرعه نیست
جایی میان جنگل و آبگیر یخزده
در تاریکترین شامگاه سال.
زنگولههای افسارش را تکان میدهد
مبادا اشتباه کرده باشم.
تنها صدای دیگر اینجا
صدای باد نرم است و برفهای مخملی.
جنگل، زیبا است، تاریک و ژرف؛
اما وعدهها دارم که باید وفا کنم
و فرسنگها باید بروم پیش از آنکه بخوابم
و فرسنگها باید بروم پیش از آنکه بخوابم.

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 19:57 توسط مهسا |

