جنگل کیست این؟ گمانم بدانم.
خانهاش اما در آبادی است.
مرا نمیبیند اینجا میایستم
تا جنگلش را تماشا کنم که برف میگیرد.
اسب کوچکم خیال میکند عجیب است
جایی بایستم که مزرعه نیست
جایی میان جنگل و آبگیر یخزده
در تاریکترین شامگاه سال.
زنگولههای افسارش را تکان میدهد
مبادا اشتباه کرده باشم.
تنها صدای دیگر اینجا
صدای باد نرم است و برفهای مخملی.
جنگل، زیبا است، تاریک و ژرف؛
اما وعدهها دارم که باید وفا کنم
و فرسنگها باید بروم پیش از آنکه بخوابم
و فرسنگها باید بروم پیش از آنکه بخوابم.

۷مرداد تولدم مبارک.
تولدم مبارکککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک.![]()
حالا کیک بخوریم.

خوب دیگه تولد تموم شد
برین خونه هاتون.....
چرا که نمیخواهم زاریها را بشنوم.
با این همه، از پس دیوارهای خاکستر
هیچ به جز زاری نمیتوان شنید.
فرشتهگانی که آواز بخوانند انگشت شمارند
سگانی که بلایند انگشت شمارند
هزار ساز در کف من میگنجد.
اما زاری سگی سترگ است
اما زاری فرشتهیی سترگ است
زاری سازی سترگ است.
زاری باد را به سر نیزه زخم میزند
و به جز زاری هیچ نمیتوان شنید.

ده قانون انسان بودن
قانون يكم: به شما جسمي داده مي شود. چه جسمتان را دوست داشته يا از
آن متنفر باشيد، بايد بدانيد كه در طول زندگي در دنياي خاكي با شماست
قانون دوم: با دوستان مواجه مي شويد. در مدرسه اي غير رسمي و تمام
وقت نام نويسي كرده ايد كه «زندگي» نام دارد. در اين مدرسه هر روز
فرصت يادگيري دروس را داريد. چه اين درسها را دوست داشته باشيد
چه از آن بدتان بيايد، بايد به عنوان بخشي از برنامه آموزشي برايشان
طرح ريزي كنيد
قانون سوم: اشتباه وجود ندارد، تنها درس است. رشد فرآيند آزمايش
است، يك سلسله دادرسي، خطا و پيروزي هاي گهگاهي، آزمايشهاي
ناكام نيز به همان اندازه آزمايشهاي موفق بخشي از فرآيند رشد هستند
قانون چهارم: درس آنقدر تكرار ميشود تا آموخته شود. درسها در اشكال
مختلف آنقدر تكرار مي شوند تا آنها را بياموزيد. وقتي آموختيد ميتوانيد
درس بعدي را شروع كنيد
قانون پنجم: آموختن پايان ندارد. هيچ بخشي از زندگي نيست كه درسي
نباشد. اگر زنده هستيد درسهايتان را نيز بايد بياموزيد
قانون ششم: جايي بهتر از اينجا و اكنون نيست. وقتي «آنجاي» شما يك
«اينجا» مي شود به «آنجا»يي مي رسيد كه به نظر از «اينجا»ي فعلي
تان بهتر است
قانون هفتم: ديگران فقط آينه شما هستند. نمي توانيد از چيزي در ديگران
خوشتان بيايد يا بدتان بيايد، مگر آنكه منعكس كننده چيزي باشد كه درباره
خودتان مي پسنديد يا از آن بدتان مي آيد
قانون هشتم: انتخاب چگونه زندگي كردن با شماست. همه ابزار و منابع
مورد نياز را در اختيار داريد، اينكه با آنها چه مي كنيد بستگي به خودتان
دارد
قانون نهم: جوابهايتان در وجود خودتان است. تنها كاري كه بايد بكنيد اين
است كه نگاه كنيد، گوش بدهيد و اعتماد كنيد
قانون دهم: تمام اينها را در بدو تولد فراموش مي كنيد. اگر مشكلات
دانستني هاي درون را از ميان برداريد، همه اينها را به خاطر خواهيد
آورد


دوسسسسسسسسسسسسسسست دارم.
داستان کوتاه
مردی دختر سه ساله ای داشت. روزی مرد به خانه آمد و دید که دخترش
گرا نترین کاغذ زرورق کتابخانه او را برای آرایش یک جعبه کودکانه
هدرداده است. مرد دخترش را به خاطر اینکه کاغذ زرورق گرانبهایش
را به هدر داده است تنبیه کرد و دخترک آن شب را با گریه به بستر رفت
و خوابید. روز بعد مرد وقتی از خواب بیدار شد دید دخترش بالای سرش
نشسته و آن جعبه زرورق شده را به سمت او دراز کرده است. مرد تازه
متوجه شد که آن روز، روز تولدش است و دخترش زرورقها رابرای
هدیه تولدش مصرف کرده است. او با شرمندگی دخترش را بوسید و جعبه
را از او گرفت و در جعبه را باز کرد. اما با کمال تعجب دید که جعبه
خالی است. مرد بار دیگر عصبانی شد به دخترش گفت که جعبه خالی
هدیه نیست و باید چیزی درون آن قرار داد. اما دخترک با تعجب به پدر
خیره شد و به او گفت که نزدیک به هزار بوسه در داخل جعبه قرار داده
است تا هر وقت غمگین بود یک بوسه از جعبه بیرون آورد و بداند که
دخترش چقدردوستش دارد!

این جهان
پر از صدای حرکت
پاهای مردمی است
که همچنان که تو را می بوسند
طناب دار تو را می بافند.
تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده
بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها كلبه ای ساخت تا خود را از
خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه
كلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد:
« خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق كشتی ای كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید.
كشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
"خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم" 
نابینا و ماه
- نابينا به ماه گفت: دوستت دارم .
ــ ماه گفت: چه طوري؟ تو که نمي بيني .
ــ نابينا گفت: چون نمي بينمت دوستت دارم .
ــ ماه گفت: چرا؟
ــ نابينا گفت: اگر مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم
ولي حالا که نمي بينمت عاشق خودت هستم.

گنجشک و خدا
روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند
:و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت
مي آيد، من تنها گوشي هستم
كه غصه هايش را مي شنود
و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد
و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست.
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند
گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
" با من بگو از انچه سنگيني سينه توست."
گنجشك گفت "
لانه كوچكي داشتم ،
ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام .
تو همان را هم از من گرفتي .
اين توفان بي موقع چه بود ؟
چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟
و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست.
سكوتي در عرش طنين انداز شد .
فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود .
خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند.
انگاه تو از كمين مار پر گشودي .
گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.
خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم
از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود .
ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت.
هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.

شام آخر
لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد:
می بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا، از یاران
مسیح که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می کرد. کار
را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانیش را پیدا کند. روزی در یک
مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از آن جوانان
همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و
طرح هایی برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریبأ تمام شده بود؛
اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود. کاردینال
مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام
کند. نقاش پس از روزها جستجو، جوان شکسته و ژنده پوش و مستی را
درجوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا
بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت. گدا را که
درست نمی فهمید چه خبر است، به کلیسا آوردند: دستیاران سرپا نگه اش
داشتند و در همان وضع، داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه وخودپرستی
که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد. وقتی
کارش تمام شد، گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشم هایش
را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه
گفت: من این تابلو را قبلأ دیده ام. داوینچی با تعجب پرسید: کی؟ سه سال
قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که دریک گروه
همسرایی آواز می خواندم، زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی ازمن
دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی شوم
پائولو کوئیلو - برگرفته از کتاب شیطان و دوشیزه پریم





